ایستگاه آخر
در میان آدمکان شهر بی رنگی، کودکی تهی از کودکی؛
قاصد دروغین فردا را در دست داشت این فالگیر عصر فریب و نیرنگی کوچک بود و میلرزید. ناگزیر و حیران از تعریف جایگاهش.
فال میگرفت...
فــــــــــــــــال من، فـــــــــــــال تو، فـــــــــــــــــــال ما...
لبخند کودکان شهر، دست در دست پدر،
چون دشنه ای میماند بر دیدگان تار و تاریک کوچک مرد شب سرما
دستانش دستان پدر را طلب میکرد تا که بنشاند بر دردهای نهفته انگشتان دست را...![]()
خاطرم پر شد از آن چهره، کودک فالگیر صورتش از سرمای ناجوانمردانه زمستان کبود بود، ،گوئی به خورشید لابه میکرد تا که دادش بستاند از نامردیه این شب سیاه..
ننگ باد بر ظالمان...
ننگ باد بر رقص بی نشان ثانیه ها؛
و آن هنگام است که مینویسد زندگی برای چه؟ و زندگی از ورای چه؟
و آن هنگام است که مینویسد دردهای من گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست...درد مردم زمانه است.
میلرزید و با لبان لرزان حسرت را فریاد میزد در عین سکوت:
فالتان را بگیرم... فالتان را بگیرم...![]()
آدمکان شهر بی رنگی خنده بر لب.. . از پس شیشه های مه گرفته ترحم وار نظاره اش میکردند...
از پس صورتی کبود تاب و توانی نمانده بود نای راه رفتن نداشت... خسته و ملول آرام نشست و گریست...
خدا را دعوت کرد به میهمانی سکوت و آوارگی .تا که تنها و تنها از او پرسد حکمت حضورش
در میان رنگ و بی رنگی را...
از پس سرمای آن شب به خواب رفت...![]()
صبح دم آن هنگام که بر گرمای مأوامان از سرمای بیرون میلرزیم کودک فالگیر شهر بی رنگی پررنگ بود؛
سرما در بدن، صورتش کبود، لبانش خشک، دگر دم بر نمیآورد..
آرام بود از صدای فالگیر .آن شهر نا آرام ...
آری او با هفت سالی توقف در ایستگاه زندگی میهمان آوارگی بود و بس..
دنیامان را بدرود گفت و گوشه ای تنگ آرام به خواب رفت تا که بنویسد ایستگاه آخر هم سرد بود...![]()
![]()