سرنوشت
تک درختم سوخت بگذار جنگل بسوزد
در گلستان طبیعت ما گل بژمردایم رنگ بیری ندیده در جوانی مردایم
کاش مادر نمیزادی مرا دادگاه زندگی حکمش غم است سهم ما از زندگی خیلی کم است
زدم فریاد که خدایا این چه رسمیست رفیقان را جدا کردن هنر نیست
تک درختم سوخت بگذار جنگل بسوزد
در گلستان طبیعت ما گل بژمردایم رنگ بیری ندیده در جوانی مردایم
کاش مادر نمیزادی مرا دادگاه زندگی حکمش غم است سهم ما از زندگی خیلی کم است
زدم فریاد که خدایا این چه رسمیست رفیقان را جدا کردن هنر نیست
عشق یعنی نخفتن تاسحر عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سوزی اه شبان عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی راباختن
حلالم کن اگر دوری اگر دورم اگر به گریه میخندم نگو عادت کنم بی تو که می دونم نمی تونم
که می دونی نفسهام وبه دیدار تو مدیونم
اتش چنان سوخت بال و برت را که حتی ندیدم خاکسترت را
به دنبال دفتر چه خا طراتت دلم گشت هر گوشه سنگرت را
درخت غم به جانم کرده ریشه به درگاه خدا می نالم همیشه
عزیزان قدر یکدیگر بدانیم که عجل سنگ وادم مثل شیشه
بی توست مرا جهان فراموش در سینه من فضای خاموش
خواهم همه با تو راز گفتن درد دل خسته باز گفتن
صد قصه کنم زاشنایی بس گریه زتلخی جدایی
از حال دلم تو را خبر نیست دل از دل من شکسته تر نیست
من نایم وتو مرا نوایی تو جان منی ولی جدایی
۰۹۱۵۹۵۴۷۷۸۳
بار الها
انكه درتنهاترين تنهائيم تنهاي تنهايم گذاشت
به حق تنهائيت در تنهاترين تنهائيش تنهاي تنهايش مگذار
انكه در راه وفا بر ميزند بروانه است انكه عاشق را نصيحت مي كند ديوانه است
نيمه شب مست وخراب بگذشتم از ويرانه اي سرخوش ازمي بيش رفتم تاكنار خانه اي چون نگه كردم درون خانه را زان بنجره صحنه اي ديدم كه قلبم سوخت چون بروانه اي مردكي كور و فلج افتاده بود درگوشه اي مادري مات و بريشان مانده چون بروانه اي كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي چون بشد فارغ ان مرد بليد از كار خويش دست اندر جيب خود كرد زان همه بول درشت داد به ان دختر چند دانه اي در اين خانه دختري مي فروشد نام خود را بهر نان خانه اي به خود لعنت كردم كه زان بس مي ننوشم بهر نان خانه اي