سرنوشت
راز دل را به چشمانت نگو چون میگریدو رسوایت میکند
نبین لبخنده مرا کارم از گریه گذشته به آن میخندم
گفتی که ترکم میکنی رازی به مرگم میکنی هر آنچه میخواهی بکن اما فراموشم مکن
در دیاری که همه دل میشکنند به تو نازم که بلور غم دل میشکنی
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن گرچه دور افتادام اما فراموشم مکن
شیر دلباشی اگر دنیا شکارت میکند هر چه باشی نازنین ایام خارت میکند
محبت گر شود بیدا بهر قیمت خریداریم
صبوری گر شود خالی جدا بیمانه میگردد به وقت تنگ دستی آشنا بیگانه میگردد
ای کاش میدانستم بعد مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود
شمع میسوزد بروانه به دورش نگران من که بروانه ندارم چه کنم
غم هجرانم رابه شمع گتم آنقدر سوخت که از گفته بشیمانم کرد
باز دوباره غروب شد و یکی در میزنه اگه دروغ نگم غم که بازمبه من سر میزنه
اگر دستم به جدایی برسد آنرا از خاطرها خط میزنم
روی هرسینه ای سری تکیه کند وقت وداع سر ما وقت وداع تکیه به دیوار کند
بشنو از نیب چون حکایت میکند از جدایی ها شکایت میکند
یادمان باشد اگر خاطرمان شد طلب عشق زهر بی سر وبایی نکنیم
واین است گلاییه من از فلک که چرا زود دیر می شود