عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است

تعریف برخی واژه های دانشگاه

یک وعده غذای سلف:چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز

کارت دانشجویی:تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است

خوابگاه:مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش

ادامه نوشته

غرور

تو مغرور بودی. . . , و من مغرور تر   , . . .

گفتم میروم,خداحافظ

گفتی برو...بی خداحافظ. .

ادامه نوشته

امان از حرف مردم....

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟…گفتند: مردم چه می گویند؟!…

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!…گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه می گویند؟!…

ادامه نوشته

اگهی ترحیم حیا دختری در مزرعه......

اسم : حیا
فامیل خانم
سال تولد : 1 ثانیه پس از پرتاب حضرت آدم و حوا از بهشت به زمین
سال وفات : از روزی كه در جنگ مادیات و معنویات ، مادیات پیروز شد .
مختصری از زندگی نامه :
فارغ التحصیل از دانشكده الهیات عرش الهی . در سال های حیات ، بیشتر سعیشان بر حفظ شان خانم ها بود و از این رو بود كه شاهد بودیم زندگی های گذشتگانمان كمتر شكست می خورد و افكار اجتماعی به سمت پیشرفت بود نه ....
ادامه نوشته

اتاق عمل

 

من که نفهمیدم اینا چیکار میکنن شما فهمیدین؟

ادامه نوشته

امید........

امید؟؟؟
شخصی را به جهنم میبردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره

می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان

پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب
نگاه

کرد... او امید به بخشش داشت...
 
ادامه نوشته

آموزش گام به گام تقلب

 

مواد مورد نیاز:

۱-کاغذ مناسب، به اندازه نیاز (در صورت امکان از آ۴-کاغذ کاهی از کیفیت مطلوبی برخوردار نیستند.)

۲-خودکار مرغوب(مشکی بهتر است-نوک خودکار باید ریز باشد و خودکار های بیک اصلا مناسب نیستند)

*شاید خیلی از شما عزیزان در هنگام تقلبی به خاطر بزرگ بودن کاغذ تقلبی،لو رفته باشید؛اندازه کاغذ بسیار مهم است.

بهترین اندازه۵×۳.۵ سانتی متر است.  با این اندازه شما می توانید کاغذ را در هر جایی،قرار دهید.

نگران این نباشید که تعداد کاغذهایتان زیاد شود!

**در این مرحله باید دست خط خیلی خوبی داشته باشید؛دست خطی که هم خوانا باشد و هم ریز که کاغذ زیادی مصرف نشود!

***حال نوبت به این می رسد که کاغذ را جا سازی کنید.شما می توانید کاغذ را به انتهای مانتو و یا پیراهن با کمک سوزن ته گرد نصب کنید.

سوزن را باید طوری قرار داد که از رو هیچ چیز مشخص نباشد.

****و در آخر باید منتظر باشید که مراقب ازشما دور باشد و در اینجا پاهای خود را روی هم گذاشته و به طور ماهرانه شروع به تقلبی کنید.

مصاحبه با یک دانشجوی خیلی خیلی موفق

مصاحبه کننده : شما صبح ها معمولا چه کاری انجام می دهید ؟

دانشجو : صبح که از خواب بیدار می شم وبگردی میکنم.

ادامه نوشته

برنامه هفتگی دانشجو

دانشجویان عزیز با توجه به شروع ترم تحصیلی جدید، امروز براتون برنامه هفتگی دانشجو رو می ذارم تا کلاس های متفرقه تون رو با توجه به این برنامه تنظیم کنین.

ادامه نوشته

اظهارنظر

نظرات جمعی از دانشجویان ساکن

          در یک خوابگاه دانشجویی در مورد سوسک

ادامه نوشته

داستان عاشقانه

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا