***---***

دیر آمدی باران..

من درجایی..

درحجم نبودن کسی خشکیدم...


واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگه اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

برای چشمان شما رحم و شفقت

برای دستان شما بخشش

برای قلب شما عشق

و برای زندگی شما دوستی هاست...

ایستگاه آخر

شبی سرد و نامفهوم ؛ در تنگنای تحریف شده انسانیت؛

 در میان آدمکان شهر بی رنگی، کودکی تهی از کودکی؛

 قاصد دروغین فردا را در دست داشت این فالگیر عصر فریب و نیرنگی کوچک بود و می­لرزید. ناگزیر و حیران از تعریف جایگاهش.

فال میگرفت...

                           فــــــــــــــــال من، فـــــــــــــال تو، فـــــــــــــــــــال ما... 

 لبخند کودکان شهر، دست در دست پدر،

چون دشنه ای میماند بر دیدگان تار و تاریک کوچک مرد شب سرما

دستانش دستان پدر را طلب می­کرد تا که بنشاند بر دردهای نهفته انگشتان دست را...

 خاطرم پر شد از آن چهره، کودک فالگیر صورتش از سرمای ناجوانمردانه زمستان کبود بود، ،گوئی به خورشید لابه میکرد تا که دادش بستاند از نامردیه این شب سیاه..

 ننگ باد بر ظالمان...

ننگ باد بر رقص بی نشان ثانیه ها؛

و آن هنگام است که مینویسد زندگی برای چه؟ و زندگی از ورای چه؟

و آن هنگام است که مینویسد دردهای من گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست...درد مردم زمانه است.

 میلرزید و با لبان لرزان حسرت را فریاد میزد در عین سکوت: فالتان را بگیرم... فالتان را بگیرم...

آدمکان شهر بی رنگی خنده بر لب.. . از پس شیشه های مه گرفته ترحم وار نظاره اش میکردند...

 از پس صورتی کبود تاب و توانی نمانده بود نای راه رفتن نداشت... خسته و ملول آرام نشست و گریست...

 خدا را دعوت کرد به میهمانی سکوت و آوارگی .تا که تنها و تنها از او پرسد حکمت حضورش

در میان رنگ و بی رنگی را... 

از پس سرمای آن شب به خواب رفت...

صبح دم آن هنگام که بر گرمای مأوامان از سرمای بیرون می­لرزیم کودک فالگیر شهر بی رنگی پررنگ بود؛

سرما در بدن، صورتش کبود، لبانش خشک، دگر دم بر نمیآورد..

آرام بود از صدای فالگیر .آن شهر نا آرام ...

آری او با هفت سالی توقف در ایستگاه زندگی میهمان آوارگی بود و بس..

دنیامان را بدرود گفت و گوشه ای تنگ آرام به خواب رفت تا که بنویسد ایستگاه آخر هم سرد بود...