درس بزرگ
روزی پدرش جعبه ای پر از ميخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با حرفهايت ناراحت کردی ، يکی از اين ميخها را به ديوار طويله بکوب.
روز اول ، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که ديگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاشش را کردوتعداد ميخهای کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهايش معذرت خواهی کند، يکی از ميخها را از ديوار بيرون آورد.
روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمدوبا شادی گفت :بابا ،امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت وباهم به طويله رفتند، پدر نگاهی به ديوار انداخت وگفت: آفرين پسرم !کار خوبی انجام دادی .اما به سوراخ های ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.وقتی تو عصبانی می شوی وبا حرفهايت ديگران را می رنجانی ،آن حرفها هم چنين آثاری بر انسانها می گذارند.تو می توانی چاقوئی در دل انسانی فرو کنی وآن را بيرون آوری ،اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند