یک داستان عاشقانه
زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"
مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشانش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...
مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشانش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...
یادت اومد؟! "...
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..."
مرد : "حالا من تو رستوران بغل دستیش دارم شام می خورم!"
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۸/۰۶ ساعت 20:4 توسط محمد طالب روحی
|